به نام خدا!
امروز میخوام براتون یه قصه بگم:
یه روز یه خانومی بود به اسم بئاتریس گود. اون موسیقی رو خیلی دوست داشت و آرزوش بود که یه روز، موسیقیدان بزرگی بشه.
تا اینکه اون یه روز یه آقایی رو دید...!
و ... .
چند وقت بعد اونا با هم ازدواج کردند.
زوج جوون رفتند توی خونۀ خودشون. خونه ای که خودشون ساخته بودند. هردوشون، عاشق درخت کریسمس قشنگی بودن که برای جشن خریده بودند.
یه آشپزخونۀ بامزۀ و ز